از این ببعد میتونید بلند گو ها رو هم روشن کنید. البته سعی کردم از فایل های سبک استفاده کنم که دردسر برای بالا آوردن نداشته باشه میتونید خودتون روشن یا خاموشش کنید ! ...(ستون چپ پایین) این قطعه رو به یاد قدیما گذاشتم "قریه" از زنده یاد فریدون فروقی. امیدوارم خوشتون بیاد.
دوشنبه چهارم دسامبر دو هزارو شش میلادی برابر با سیزدهم آذر ماه هزارو سیصد و هشتاد و پنج خورشیدی از تز مسترم دفاع کردم یا بهتر بگم یک فقره تز به تز قبلی اضافه شد...یا روشن تر بگم تزهای دفاع شده ام دوبرابر شد...یا...حالا نمیدونم با دو فقره تز فوق میشه یه نونوایی دو دهنه باز کرد یا نه ! اینو قرار شده پروفسور ویلفرید فانسارک بهم بگه قراره بهش یه خورده وقت بدم فکراشو بکنه...تو این مدت هم من یه اینترنشیپ دو سه ماهه دارم که تموم میکنم. اما امیدوارم به سرنوشت بهترین دوست هلندیم که برای اینترنشیپ رفت سانفرانسیسکو دچار نشم ! (اینجا ببینید) البته نگران نباشید دیوونه نشده خاکی ترین اروپایی بوده که تا حالا دیدم.
حالا دفاع من هم برای خودش داستانی است. مدتها بود تو این فکر بودم که در آینده زمانی میاد که تو هر چی از موضوع تحقیقت حرف میزنی هیچ کسی متوجه نمیشه. نگو این زمانی که من تو ذهنم میپروروندم همین الانه ! چند روز قبل از دفاع که فایل اسلاید ها رو حاضر میکردم چند اسلاید اول رو اختصاص دادم به حاضرینی که چیزی سر در نمی آرند تازه پیش خودم گفتم "ای بابا چقدر اسلایدای اولم پیش پا افتاده شده...". خلاصه روز دفاع شد...من شروع کردم نیم ساعت از الف تا ی ماجرا رو گفتم...بعدش هم به ملت گفتم که منتظر سوالاشون هستم... استاد راهنما هم چند باری به بقیه استادا نگاهی کرد و هی پرسید خوب استادا و دانشجوهای عزیز سوالی چیزی...لطفا...؟ بعدش مدیر گروه که دید موضوع خیلی تخصصی شده برای اینکه سکوت رو بشکنه شروع به تعریف و تمجید از من کرد که البته من بهش گفتم چه ربطی داره مشتی سؤالتو بپرس کار داریم ماهیا منتظرند (آبادانی) خلاصه آخرش هم دو تا از استادای خودم دو تا سؤال جهت خالی نبودن عریضه پرسیدن و تمام. پروفسور خودم اون روز کلی برای بقیه کری خوند که دیدی هیچی نتونستن بگن...حالشونو گرفتیم...حالا خوبه منم قیافه پروفسور خودم رو وقتی براش تحقیقم رو توضیح میدادم دیده بودم وگرنه خودشو رنگ میکرد جای ون گوگ مینداخت به خودم. حالا این وسط کسی بی سواد نیست مسئله اینه که اینروزا تو تحقیق مجبوری اینقدر وارد جزئیات بشی که آخرش فقط خودت میدونی که داری چیکار میکنی.
خلاصه اینکه من چه رو میبستم چه زیر٬ اونا غلاف میکردند.

All Rights Reserved. Photo: Bamshad Houshyani ©